تبليغاتX
قلم به دست بی حال!

قلم به دست بی حال!

طرح نوشته های که داستان میپندارمشان...!

لبخند بزنید،مرگ همینجاست

صبح که از خواب بیدار شدم،حال زیاد خوبی نداشتم.گرمای رقیقی در هوا بود.مگس کوچکی وز وز میکرد.به خودم گفتم مگر مگس هم بزرگ میشود؟مگس کش را برداشتم و قبل از هر کاری مگس را کشتم!

آبی به سر و صورتم زدم.هنوز سر حال نبودم.سرم را که بالا آوردم،آینه را دیدم.عصبانی شدم که هنوز من دیروز،همان من امروز است.آینه را شکستم...دستم کمی برید.خون بود که می آمد!

لباس پوشیدم کیفم را برداشتم و آماده رفتن شدم...از خانه که بیرون آمدم دخترک آدامس فروش همیشگی آمد و گفت آدامس بخر.توجهی نکردم و ادامه دادم.اصرار کرد.عصبانی شدم.دستم را بردم داخل کیف...دخترک خنده ای کرد و منتظر پول شد.تفنگ وینچستر رو از داخل کیف در آوردم.وسط سر دخترک را نشانه گرفتم و شلیک کردم!خنده هنوز روی لب دخترک بود...

به راهم ادامه دادم.برای تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم.مسیر همیشگی من بود و کرایه را از قبل آماده کرده بودم.راننده تاکسی شروع کرد به تحلیل های فلسفی کردن و تزهای مدیریتی دادن.سعی کردم فکرم را به جایی دیگر پرت کنم.به نزدیکی محل کار که رسیدم.کرایه را به راننده دادم.راننده از آینه نگاه خشمآلودی به من کرد و گفت این کرایه کم است.حوصله بحث نداشتم...دستم را به سمت کیف بردم.راننده لبخندی از سر رضایت زد.شات گان را در آوردم و از پشت مخش را روی شیشه ریختم.متوجه چهره او بعد از مرگ نشدم.احتمالا هنوز هم میخندید!

هوا گرم بود و لباس رسمی محل کار باعث گرم تر شدن هوا شده بود.ارباب رجوع انگار ارث پدریشان را میخواستند.هر کس دنبال چیزی بود.زنی آرام و خوش چهره وارد اتاق شد.اوضاع من را که دید سعی کرد از در خنده و مهربانی وارد شود و امضا مربوطه را بگیرد.حوصله او را نداشتم.یک نارنجک انداختم توی لباسش و از پنجره پرتش کردم پایین.چند لحظه بعد صدای منفجر شدن همه ساختمان را گرفت.وقتی بین بوی باروت و خون بوی عطر زن را تشخیص دادم،فهمیدم که احتمالا او هم هنوز میخندید!

ساعت کاری که تمام شد به مش غلامسحین مستخدم اداره گفتم آدمهایی را که انداختم پایین جمع کن.اگر هم قسمتی از بدن هاشون مانده برای سگهای نگهبان بگذار تا شیلان فیلان کنند!!نزدیکی های خانه بودم که مادربزرگم را دیدم.وسایل زیادی داشت.منتظر من بود که وسایلش را تا خانه حمل کنم.حوصله این یکی را هم نداشتم.از دور من را دید و برای من دست تکان داد.اسنیپر را در آوردم و از دور او را با یک تیرخلاص کردم.از داخل دوربین اسنیپر دیدم که هنوز میخندید!

در خانه را باز کردم.دوش ملایمی گرفتم و خواستم به رخت خواب بروم!درون رخت خواب که خوابیدم متوجه شدم همسرم بالای طناب دار تاب میخوردمتوجه پنجره باز اتاق شدم.یادم میآید که من را بی موقع بیدار کرده بود.اهمیتی به او ندادم.چند وقت پیش او را کشته بودم!هنوز حالم خوب نبود...

به امید خوب شدن حالم خوابیدم.مثل روزهای گذشته...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:45  توسط از گذاشتن اسم معذوریم!  | 

اغاز بی پایان

 

روحي ارام و جسمي اشفته در برابر طوفانها.روحت ارام است ولي جسمت با باد رسوايي ميرقصد.جسم حرکت نميکند.عقل دستور حرکت نميدهد...در عجبم که چگونه هنوز در راه بي اغاز و پايان   قدم ميزنم...نيروي از درون پيش ميبرد...مرکز ثقل هستي من جاي درونم است...بيشتر حيران ميشوم...هيچ چيز درونم نيست!

در عين بودن نداشتن ودر عين نبودن داشتن...حيرانيم از حد ميگذرد و به پريشاني روح چنگ ميزند...ناگاه چشمان بي رمقي که سالها بسته بوده است را باز ميکنم...درست در وسط هزار راه بي اغاز و پايان...ميخواهي که نباشي ولي هستي...اين اجبار به بودن چيزيست که وجودم رو مثل يک قصاب سلاخي ميکند.در انتهاي يکي از اين راههاي بي اغاز نوري گرم و سياه تمام وجودم را فرياد ميزند...بي هيچ اختياري شروع به حرکتي بي بازگشت ميکنم...راه نميروم...پاهايم ثابتند...چيزي درونم مرا به جلو ميراند...حيران تر ميشوم...هيچ چيز درونم نيست!

نگران نگاه نيستي...انتظار نگراني هيچ نگاهي را نداري...هيچ نگاهي منتظرت نيست...نگاهت به دخترک سياه پوش کناره راه مي افتد... سعي ميکنم بي اختياري را در اختيار بگيرم...!گريه ميکند؟ تمام وجود سياهم ميلرزد.دستهاي کوچکش در تاريکي به تمناي چيزي ايستاده است.به معصوميت چشمانش نگاه ميکنم...اين معصوميت زميني نيست...او اسير تن شده...تاريکي نيازش و معصوميت چشمانش روح خسته ام را به منازعه ميکشد.دستهايش تيره شده...حاجت سياه دستهايش را بلعيده و کم کم به درونش رسوخ ميکند...فاصله به همان کندي کاهش ميابد ولي تو انگار دورتر ميشوي...چيزي از درونت امر ميکند که در کار رهاي او باش...پريشانتر ميشوم...هيچ چيز درونم نيست!

در يک لحظه زمان و مکان يکي ميشود...تو در کنارش هستي...انگار که هزاران سال است که هم اغوشش بودي...حال تاريکي نيمي از تنش را در خود فرو برده و فاصله تو با او يک تاريکي بيش نيست...صورتش را درک ميکني...سکوتش را ميشنوي که تنهايت را پر ميکند...انگار التماسي در انتهاي وجودش تو را و تنها تو را ميجويد.متوجه رابطه مستقيم با تاريکي ميشوي...هر چقدر به او نزديک ميشوي انگار تاريکي وجودش را بيشتر ميبلعد...اين ترست را بيشتر ميکند...اما وجودت فرياد شده...فريادي از قعر درون...ديوانه ام ميکند...هيچ چيز درونم نيست!

زمان و مکان را يکي ميکني و نزديکش ميشوي...اکنون در کنارش ايستاده اي...تاريکي وجودش را گرفته و معصوميت به رذيلت تبديل شده...چيزي وجودت را ميلرزاند...چيزي از جنس زجر با وجودم عجين شده.در سکوت بين دو سياهي وجودت را به بي نهايت نيستي وا ميگذاري...در اين عرياني ميماني و با تنهاي تماشاگر بازيهاي ديروز ميشوي.بازيهاي براي اين چشمها و فرار از اين راه بي انتها...بازي خيال در دنياي نامانوسي که تنت در ان اسير است...

شايد پايان اين راه بي انتها همان مرگ است که با من مانوس ميشود!

 

 

 

لینک اصلی این نوشته (چیزی درونم نیست)

 

 

به قلم من در تاریخ ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:5  توسط از گذاشتن اسم معذوریم!  | 

بادها و آرزوها

 

نميدانم چه قدر بايد خوب باشم مهرباني و لطف کنم و عشق بورزم و راست بگويم تا هر چه از خدا

 

خواستم برآورده شود.

 

روزي که حس کردم مي شود که بشود ، از او بخواهم يک بار که مقابلم نشسته ايي و با شرم به اطراف

 

نگاه ميکني ، و گره اش را باز ميکني تا دوباره به قول خودت مثل خانومها ببندي ، باد بيايد ، و ببرد

 

روسري ات را ، و مرا ............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 18:43  توسط از گذاشتن اسم معذوریم!  | 

مشاهدات

 

دنیا به اوج واپسزدگی رسیده.دختران ایلیاتی به فاحشگان ماهر تبدیل شدند و مادران به جای تربیت کودکان،آنها را قاتل بار میاورند.آدمها هم بستر حیوانات میشوند.

خدا به انزوا کشیده شده.بعضی از فرقه ها،قتل را ترویج میکنند.ماهی ها به جای آب،در خون زندگی میکنند.گوسفندهای شبیه سازی شده،گرگها رو میدرند.ادمهای پولدار به سیارات دیگر کوچ کردند.گنجشگها عقاب شکار میکنند.بچه ها بعد از بلوغ به رسم روزگار مادرانشان را میکشند.حیوانات دارای شعور شده اند و دست به اعتصاب زده اند.دخترکانی به دنیا امده اند که همیشه باکره میمانند.نویسندگان ماهر،آیات مقدس مینویسند.کشتن به اندازه نکشتن آسان شده.خورشید از این همه نکبت رو سیاه شده و سالهاست که دیگر نور نمیدهد.هر روز خبرهای از بوجود آمدن نسلی برتر حرف میزنند.نسلی که دانشمندان سعی میکنند گنگ خلقش کنند.آنها معتقدند که دنیا به سکوتی مطلق فرو میرود و باید برای این زمان اماده باشیم.خلقت به دست ادمیان افتاده!

 

 

 

30/6/1386

 

به وقت  1 نیمه شب...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:1  توسط از گذاشتن اسم معذوریم!  | 

تفکر

پوچی را که زیر ردای تمدن٬وتجمل و هنر و آشوب و همهمه‌ء آن نهفته است را کشف میکنم...!

چه نادرند آن صداها٬آن برقهای انسانی که ضرورتی همراه با اگاهی روشن بینانهء این ضرورت در آن خود نمایی میکند...! این بشریت چه ساختمان سست بنیادی است!تنها از روی عادت بر پا مانده است٬به ناگاه فرو خواهد ریخت...

  رومن رولان٬جلد اول کتاب "جان شیفته"

پیش درآمد فصل "آنت و سیلوی"  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:5  توسط از گذاشتن اسم معذوریم!  |